زیر نـــور مـــــاه

 
...
نویسنده : نسترن - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
 

چقدر روح محتاج فرصت هاییست که در آن هیــــــــــچکس نباشد

.

.

.

.

همین!


 
 
آری؛نه
نویسنده : نسترن - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

حرف ها بسار زده شده و گفته ها و ناگفته ها بسیار مکرر،اما امروز تنها به احترام کسانی که بر عقیده ای استوار و راسخ جان شیرین خود را فدای عقیده خود کردند،فدای اندیشه ای آرمانی،فدای آیندگان...قلم میرانم.

بماند که چه بر سر آیندگان آمد و خواهد آمد،اما تو مردی که خانواده ات را ترک گفتی،تو دختر و پسر جوانی که آینده ات را ترک گفتی،تو زنی که ...ترک گفتی و برای آرمانت،اندیشه ات،عقیده ات سالها پیش مبارزه کردی،شکنجه دیدی،اکنون نیز روی سخنم با شماست: برخـــــــــیزید؛برخـــــــــیزید

برخیزید برخیزید

ای شهیدان راه خدا

ای کرده بهره احیای حق جان فدا        

کز قطره قطره ی خون پاک شما

میروید تا ابد در وطن لاله ها

 

ماه نوشت: بدون شرح


 
 
آغاز ؛به یــــــاد تو
نویسنده : نسترن - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

بی گاهان

به غربت

به زمانی که خود در نرسیده بود-

 

چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ،

و قلب ام

در خلاء

تپیدن آغاز کرد.

 

گهواره تکرار را ترک گفتم

در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.

نخستین سفرم بازآمدن بود از چشم انداز های امیدفرسای ماسه وخار،

بی انکه با نخستین قدم های ناآزموده ی نوپای خویش به راهی دور رفته باشم

 

نخستین سفرم

بازآمدن بود.

دور دست امیدی نمی آموخت.

لرزان

       بر پاهای نو راه

                           رو در افق سوزان ایستادم.

دریافتم که بشارتی نیست

چرا که سرابی در میانه بود.

 

دوردست امیدی نمی آموخت.

دانستم که بشارتی نیست:

این بی کرانه

                 زندانی چندان عظیم بود

                                                 که روح

از شرم ناتوانی

در اشک

             پنهان می شد

                                                                             "شاملو"

 

ماه نوشت: ی حرفایی همیشه هست که از درد توی سینه است...


 
 
ی وقتایی هست که...
نویسنده : نسترن - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
 

عارضم به حضورتان،که ی وقتایی هست که تو نیستی؛تو؟آره تو!یعنی من!

نه گیج نشو منظورم تویی منم!ببین اصلا من،خود من!ی وقت هایی هست که من،من نیستم؛تو تو نیستی!من این وقتارو دوست ندارم تو رو نمیدونم.این وقتا بی حوصله ای ازینکه نیستی داغونی ازینکه ...ببین؛اصلا بزار خودش بگه.اه...

اره خب ی وقتایی هست که هیچ کدوممون خودمون نیستم نه اینکه همیشه داریم نقش بازی میکنیم تو این زندگی اما ی فرقی هست بین این بودن و خود نبودن فرقش توی همین نقشِ هستش ؛اینکه نقش خودت و بازی نمیکنی؛میشه کسی شخصیتی که اصلا معلوم نیست از کجا وارده فیلم میشه؛ببین قضیه ساده است همیشه باید خودت باشی،حالا توضیحش مسخره تر از خودشه پس فقط یادت باشه

همیشه خودت باش


 
 
زندگی
نویسنده : نسترن - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
 

زندگی می گوید باز:

باید زیست

باید زیست

باید زیست

هی فلانی،زندگی شاید همین باشد

از دروغ زشت و مشهور بزرگی نامش؛

آزادی

 

مــــاه نوشت: آغاز کار من،اعـــــتقاد من است