آغاز ؛به یــــــاد تو

بی گاهان

به غربت

به زمانی که خود در نرسیده بود-

 

چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ،

و قلب ام

در خلاء

تپیدن آغاز کرد.

 

گهواره تکرار را ترک گفتم

در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.

نخستین سفرم بازآمدن بود از چشم انداز های امیدفرسای ماسه وخار،

بی انکه با نخستین قدم های ناآزموده ی نوپای خویش به راهی دور رفته باشم

 

نخستین سفرم

بازآمدن بود.

دور دست امیدی نمی آموخت.

لرزان

       بر پاهای نو راه

                           رو در افق سوزان ایستادم.

دریافتم که بشارتی نیست

چرا که سرابی در میانه بود.

 

دوردست امیدی نمی آموخت.

دانستم که بشارتی نیست:

این بی کرانه

                 زندانی چندان عظیم بود

                                                 که روح

از شرم ناتوانی

در اشک

             پنهان می شد

                                                                             "شاملو"

 

ماه نوشت: ی حرفایی همیشه هست که از درد توی سینه است...

/ 4 نظر / 16 بازدید
داو عاشقانه

حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نميارند؟ سلام

آیلین

شعر کوتاه شاملو برای تو : در نگاه‌ ات همه‌ی مهربانی‌هاست: قاصدی که زندگی را خبر می‌دهد. و در سکوت‌ات همه‌ی صداها: فریادی که بودن را تجربه می‌کند. در نگاه‌ ات همه‌ی مهربانی‌هاست: قاصدی که زندگی را خبر می‌دهد. و در سکوت‌ات همه‌ی صداها: فریادی که بودن را تجربه می‌کند.

آیلین

شعر کوتاه شاملو برای تو : در نگاه‌ ات همه‌ی مهربانی‌هاست: قاصدی که زندگی را خبر می‌دهد. و در سکوت‌ات همه‌ی صداها: فریادی که بودن را تجربه می‌کند. در نگاه‌ ات همه‌ی مهربانی‌هاست: قاصدی که زندگی را خبر می‌دهد. و در سکوت‌ات همه‌ی صداها: فریادی که بودن را تجربه می‌کند.

رها

خوشحالم که برگشتی[قلب]